 |
| خرافات | |
گاهی وقتها یک تصویرهایی ، یک اتفاقهایی رو
میبینی که مطمئنی این بار دیگه خون به مغزت نخواهد رسید...
داغ میکنی!
ازخود بیخود میشوی!
ودرنهایت میبینی کاری از دست تو ساخته نیست!
پس سکوت میکنی و از درون خودت را میخوری!
جمله ای از برتراند راسل را در فیسبوک به اشتراک
گذاشته بودم ؛ "جامعه گوسفندی لایق حکومت گرگان است."
این جمله، گذشته و حال و آینده ما را به خوبی بیان
میکند.
ماملتی هستیم که هیچ چیز نخواهیم شد.
هیچ چیز.
خرافه و جهل و مذهب زنجیرهای محکمی هستد بر دست و پای ما...
و اینگونه به نظر می آید که تا ابد هم باز
نخواهند شد!رها نخواهیم شد!
عکسی را میبینم که مردم زیادی به گرد دیواری
حلقه زده اند و صورتها خیس از اشک و بینی ها قرمز!
هرچه دقت میکنم کمتر چیزی میبینم
به زیرنویس عکس نگاه میکنی نمیدانی بخندی یا
فریاد بزنی!
شمایل حضرت عباس یا نم دیوار!!!
واااای!
یاد سریال "فراراززندان" و شخصیت
"جان آبروزی" می افتم آنجاکه معتقد بود روی دیوار سلولش تصویر مسیح
مصلوب نقش بسته.
یاد تحولش می افتم .
آنجا خندیدم.
اینجا آه میکشم...
کافیست نگاهی به تصاویر بیندازید...
باور کنید همه پیر و خرفت نیستند....
دردم می گیرد!
در شهر ما دعانویسی بود که زنها و مردها برایش
سر و دست میشکستند.
مردم مذهبی زیادی به دیدنش میرفتند و نکته قضیه
این بود که مردک مزخرف به زنها میگفت برای تاثیر بیشتر دعا را باید بر سینه تان یا
آن جای دیگرتان بنویسم...
و وای که زنهای احمق مذهبی خرافاتی اوهام زده که
کسی موی سرشان را ندیده است خصوصی ترین عضو بدنشان را برای او آشکار میکردند.
وای سرم درد می کند...